معرفی یک شاعر
آقای محمد رضوانی متولد سال ۱۳۵۲ در ولسوالی بلخاب ولایت سرپل که سالیان دراز از عمر خویش را صرف آموزش زبان و فعالیت های فرهنگی از قبیل دایر کلاس های قرآنی و آموزش های مضامین مدرسه چه در زمان اقامت ایشان در ایران و چه بعد از برگشتن به وطن نموده است. و ذوق خوبی در سرودن اشعار نیز دارد که برای نمونه چند شعر از ایشان را در زیر قرار می دهم. و در عکس زیر نفر اول از سمت چپ می باشد

عکس از از چپ به راست آقای رضوانی / آقای مجیدی /
شعر
در سکوت مرگبار شب، چه تنها مانده ایم
در دل طوفان غم، اکنون جا مانده ایم
گاه چشم انتظار ما به شرق و گاهی غرب
با دل نومید و محزون، جمله در راه مانده ایم
ملت ما زاده فقر و شکست زندگی است
از غبار کاروان عشق، ما جا مانده ایم
استقامت پیشه کن، با جدیت بر دار گام
در ره پیمان خویش چون کوه بر جا مانده ایم
ما مسلمان زاده ایم فرزند ایثار و گذشت
پای بند کلتور و فرهنگ بابا مانده ایم
بسکه داغ است رونق بازار و فرهنگ جدید
ما میان مسجد و دیر و کلیسا مانده ایم
دیگران دارند نشان از دانش و فرهنگشان
ما به فکر خان و میر و حاجی آقا مانده ایم
*******************
سال نو آمد ولی ما بی سرو سامانه ایم
مسجد و محراب داریم ساکن می خانه ایم
فرش گر بوریا بوده، همت سخت بلند
در تمدن جدید ما از هدف بیگانه ایم
کشتی ما کی به ساحل می رسد زین طریق
چون به چشم ناخدا ما قصه و افسانه ایم
صید را مرغی کند کو در فضا دارد جهش
کی رود امید ازان جغدی چو ما در خانه ایم
ای وطن این قلب مجروحت مداوا کی شود
ما بفکر چرس و بنگ و شیشه و پیمانه ایم
می گیرد تصمیم ما را گاه مشرق گاه مغرب
ما فقط در فکر چای و مسکه صبحانه ایم
********************
وطن اندوه تو از من ربود تاب و توان امشب
نمیتوانم دیگر رنج ترا در دل نهان امشب
در این گنبد سرا جای برای بودنم نبود
کنم پرواز ازین وادی بسوی کهکشان امشب
وطن این قلب مجروحت کجا خواهد مداوا شد
ز درد بی علاجت سوخت ما را جسم و جان امشب
اگر از اجنبی بر پیکرت زخم فراوان است
ولی از مردمت دارم شکایت بی گمان امشب
پی رشوه ستانی از الف تا یا سرگردان
خدایا غرق کن تو مفسدین را دودمان امشب
به هجرت کودکان دارند هوای کوه و دامانت
ولی این بار کجا رانند محمل ساربان امشب
جهان امروز می بالند به بازار تمدن ها
مگر غرقند طفلانت به فکر قوت نان امشب
نسیم صبح می آرد زکویت بوی خون هردم
مرا زین ما جرا سوزد تمام استخوان امشب
رضوانی (بلخابی)
ما آمده ایم تا از دل خستگی هامان بگوییم و از دلشکستگی هامان